تبليغاتX
جغجغه جغجغه

درباره ی ما


نبودن هيچ گاه به تلخي فراموش کردن نيست
پس سعي کنيم يا اصلا نباشيم يا اگر بوديم فراموش نکنيم

پیوند روزانه


Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


جغجغه

موضوع:

 *حکایت*

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند.در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت،با یکدیگر گفتند:((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟))آن گاه هر سه نفرشان بسیار خندیدند و از این شوخی لذت ها بردند.هواپیما می لغزید و سینه ی سفید ابرها را می شکافت وبه پیش می تاخت.اندکی بعد،دارکوب،دکمه ی احضار را جیز کرد.مهمان دار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت:((امری بود جناب دارکوب؟))دارکوب قیافه ای شاهانه به خود گرفت و فرمود:((نخیر جانم امری نبود.تا اطلاع بعدی لطفا اندکی سکوت)).سپس آن چنان خنده ای کردندکه هواپیما به لرزه در آمد و شدیداً تکان خورد.تو پنداری درون یک دست انداز یا چاله ی هوایی افتاد.این بار نیز مهمان دار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود.روباه انگشت دراز خویش را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و از صمیم قلب فشرد.باز همان مهمان دار مهربان از گرد راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود،گفت:((جناب آقای روباه کاری بود؟))روباه خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت:((نخیر جانم!سرِ کاری    بود.البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود.))این بار مهمان دار از کوره در رفت و با خشم گفت:((جدی؟حالا من هم آن چنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر چه شوخی جدید و تکراری است پشیمان بشوی.))روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت:(( عجب مزاج بامزه ای!مثلا چه کارم می کنی؟!))مهماندار گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلو در هواپیما برد.روباه ناباورانه گفت:((می دانم که تو هم شوخی ات گرفته،پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم.))مهمان دار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیره اش را پیچاند و گفت:((حال نیک نظر کن تا ببینی جدی می گویم یا شوخی می کنم))!چشم های روباه لبریز از اشک شد.تو پنداری شیر سماوری را بگشوده باشی.با گریه ای که از او بعید می نمود گفت:((بنده اصلا سر در نمی آورم)).مهمان دار گفت:((از چه چیزی سر در نمی آوری؟))روباه گفت:((کلاغ و دارکوب نیز با شما این شوخی را کردند؛اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می خواهی بنده را وسط زمین و آسمان پیاده کنی؟))مهمان دار لبخندی زهر آگین زد و گفت:((اصل مطلب همین جاست که تو از درک آن گیجی.آنان پرنده هستند و در قانون هواپیمایی ها،احترام پرنده ها بسیار واجب است.))روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا می کردند.سپس نالید:((ولی من شوخی.... .))مهمان دار گفت:((تو که پرنده نیستی،بی جا می کنی در آسمان شوخی می کنی.زود از جلو چشمم دور شو!))و در کمال بی رحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغداری سقوط کرد و پس از سقوط خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد :

نتیجه ی اخلاقی:اگر پرواز بلد نیستی مثل بچه ی آدم سوار هواپیما شو و حرف نزن.

نتیجه ی اخلاقی:شوخی با مهمان دار هواپیما در آسمان مثل بازی با دم شیر است.

 

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/08/12|

موضوع:

 عکس منظره 5

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/07/20|

موضوع:

 داستانک

میگن یه روز: لیلی واسه مجنون پـیـغـام فرستاد که انـگـار خیلی دوست داری مـنو بـبینی؟

اگر ساعت فلان کنار فلان باغ بیایی منم میام تا ببینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود دیوانه وار به سمت قرار می رود. از فـرط خوشحالی چندین ساعت زودتر به محل میرود و آنجا مینشیند، مـدتـی میـگـذرد و مـجـنون خوابش میبرد.

 در هـمـیـن حین لیلی می آید و او را در خواب عمیق مـیبیـنـد. لیلی از کـیـسه ای که به هـمراه داشت چن مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مـجنـون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید و گفت:ای دل غـافـل یار آمد و ما در خواب بـودیـم. افـسرده و پـریشـان به دیـارش بـرگـشـت. در راه یـکـی از دوسـتـانـش او را دید و پرسیـد: چرا ایـقدر ناراحتی؟ او وقتی جریان راشنید با خوشحالی گفت:این که عالیه!

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!

دلیل اول اینـکه: خواب بودی و بیدارت نکرده. و بطور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو خواب نازه،پس چرا بیدارش کنم؟

 دلیل دوم اینکه: وقتـی بیدار مـیشدی گرسنـه بـودی و لیلی طـاقـت ایـنرو نداشت، پس برایت گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت: نه! اون مـیـخواسته بگه تو عاشق نـیستی!

اگر عاشق بودی که خوابت نمیبرد! تو را چه به عاشقی؟ بهتره بری با گردو بازی کنی!

حالا به نظر شما کدامیک درست گفتن؟؟؟؟؟؟؟

 

 


چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!


سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی 
باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !

 

 

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/07/05|

موضوع:

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/06/14|

موضوع:

 

مرگ لحظه ها

چرا مرگ لحظه ها را باور ندارم چرا وقتی کسی دیگر در دنیا نیست او را مرده می پندارم

آیا من لحظه به لحظه نمیمیرم یک لحظه پیش من چه شد  وکجا رفت چرا وقتی کسی میمیرد برایش گریه میکنم در حالی که خود هر لحظه در خود میمیرم بی آن که حتی متوجه آن باشم ؟

گریه وصدای نوزادی که در من مرد  و واژه ها از چه وقت مثل جوانه های تازه رسته  در وجودم شکستند  چرا تا به حال  در سوگ نوزادی خود اشک نریختم؟ آن دختر بازیگوش  با آن دستها  و پاهای کوچک و چشمان بی تابی که عاشق عروسک بازی بود کی با هستی ام خداحافظی کرد  و جوانی من در کدام لحظه مرد ؟

 این مرگ های مکرر چه غم انگیز است بی آن که هرگز به آنها فکر کرده باشم می خواهم به همه ی این مرگ های مکرر که هریک در خود تولدی را پنهان دارند فکر کنم...

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/06/10|

موضوع:

تیزهوشی مادر شوهر

خانم حميدی برای ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعنی لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك  هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی ميكند. كاری از دست خانم حميدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خيلی خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوی بيشتر او می شد. مسعود كه فكر مادرش راخوانده بود گفت: " من ميدانم كه شما چه فكری می كنيد، اما من به شما اطمينان می دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستيم .
حدود يك هفته بعد ،Vikkiپيش مسعود آمد و گفت: " از وقتی كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد؟ خب، من شك دارم ، اما برای اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتيد گم شده
با عشق،مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! و در ضمن نمی گم كه تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش می خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود.
با عشق ، مامان

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/05/23|

موضوع:

دلیل دوست داشتن خانمها توسط  آقایان

چتر حمايت او را احساس مي کني زماني که خواهر توست
گرماي محبت او را احساس مي کني زماني که دوست توست
هيجان و عشق او را احساس مي کني زماني که عاشق توست
از خود گذشتگي او را احساس مي کني زماني که همسر توست
پرستش وايثار او را احساس مي کني زماني که مادر توست
دعاي خير او را احساس مي کني زماني که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد
قلب او بسيارظريف و شکننده است
بسيار شوخ وشيطان
بسيار فريبا
بسيار بخشنده
بسيار خوش آهنگ
او يک زن است
او يک زندگي است
به او احترام بگذار و به او عشق بورز

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/05/16|

موضوع:

                                 

                        

                                                          قانون طبیعت

 اگر مهربانی بیشتری میخواهید بیشتر مهربان باشید اگر عشق بیشتری میخواهید بیشتر عشق بورزید . اگر ادراک و توافق واحترام را طالبید. درک کنید واحترام بگذارید اگر میخواهید مردم نسبت به شما صبور و مودب باشند. صبر و ادب داشته باشید.        

  این قانون طبیعت است  ودر هر جنبه از زندگی اعمال میشود .زندگی شما حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ایست از کارهای خودتان.

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/05/16|

موضوع:

     روزی که امیرکبیر گریست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

  چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/05/06|

موضوع:

...

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی نمی پرسد چرا تنهایه  تنهایم

 ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک  درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

نوشته شده توسط :وروجک | لينک ثابت |88/04/28|



موضوعات

لینک دوستان

عشــقولانــــه
من و تو
کوچکترین وبلاگ موزیک
ای امید هستی من
چپق
torobche
خلاف جهت عقربه های ساعت
(((رپ رپ رپ رپ)))
جدیدترین جوک ها و اس ام اس ها
فیلمای18+ فروش ارزان فیلمهای هالیوود

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


نویسنده وبلاگ :

وروجک

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس