داستانک
میگن یه روز: لیلی واسه مجنون پـیـغـام فرستاد که انـگـار خیلی دوست داری مـنو بـبینی؟
اگر ساعت فلان کنار فلان باغ بیایی منم میام تا ببینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود دیوانه وار به سمت قرار می رود. از فـرط خوشحالی چندین ساعت زودتر به محل میرود و آنجا مینشیند، مـدتـی میـگـذرد و مـجـنون خوابش میبرد.
در هـمـیـن حین لیلی می آید و او را در خواب عمیق مـیبیـنـد. لیلی از کـیـسه ای که به هـمراه داشت چن مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مـجنـون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید و گفت:ای دل غـافـل یار آمد و ما در خواب بـودیـم. افـسرده و پـریشـان به دیـارش بـرگـشـت. در راه یـکـی از دوسـتـانـش او را دید و پرسیـد: چرا ایـقدر ناراحتی؟ او وقتی جریان راشنید با خوشحالی گفت:این که عالیه!
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!
دلیل اول اینـکه: خواب بودی و بیدارت نکرده. و بطور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو خواب نازه،پس چرا بیدارش کنم؟
دلیل دوم اینکه: وقتـی بیدار مـیشدی گرسنـه بـودی و لیلی طـاقـت ایـنرو نداشت، پس برایت گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت: نه! اون مـیـخواسته بگه تو عاشق نـیستی!
اگر عاشق بودی که خوابت نمیبرد! تو را چه به عاشقی؟ بهتره بری با گردو بازی کنی!
حالا به نظر شما کدامیک درست گفتن؟؟؟؟؟؟؟
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !