|
جغجغه |
||
|
87/10/29 :: 9:19 :: نويسنده : وروجک
تو آ شناترین برای من بودی و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب میشدم .دریغ که دریک غروب بی انتها بار سفر بستی ورفتی خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی هرچه نگاهت کردم هرچه صدایت کردم هرچه فریاد کشیدم هرچه بر سر وسینه کوفتم ونامت را باهزار آرزو بر زبان آوردم خاموش نگاهم کردی ورفتی آن روز پر زدی ورفتی و پیش ازآنکه تو راببویم در میان نگاه مبهوتم پر پر شدم و غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد. شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت غروب آفتاب را تماشا میکنم از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس و نرگس پیدا شوی بیایی و به سبزه های دشت شوق شکوفتن دهی من هر شب دعا میکنم که تو هرچه زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی من هرروز صدای گامهایت را میشنوم که از آسمانها می آیی ودر محراب گلها نماز صداقت میخونی و میبینم اطلس ها ومریم هارو که در این نماز به معصومیت آشکهای تو اقتدار میکنند ای کاش بیایی نه برای پرندگان رها شده از قفس غربت بلکه برای دل تنها وعریان من
87/10/24 :: 8:8 :: نويسنده : وروجک
داستانک
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»! نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! 87/10/24 :: 8:4 :: نويسنده : وروجک
...
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم 87/10/24 :: 8:0 :: نويسنده : وروجک
فرشته بیکار روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها وبه به كارهاي اونها نگاه مي كنه . دختر کوچولو در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستي ! بيا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم ! ا پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود ! يک فرشته کوچک و زيبا ..... ! ا عشق دوطرفه عین پنج سالی که در دانشگاه او را می دیدم با خود می گفتم: " اون دختر به تو محل سگ هم نمی زاره...برو دنبال لقمه ای که اندازه دهنت باشه..." و این گونه بود که در عشق او سوختم و دم بر نیاوردم تا سرانجام دانشگاه تمام شد و دیگر او را ندیدم و ... تا حدود چهار ماه بعد که یک روز اتفاقی دختر خاله اش را-که در همان دانشگاه درس می خواند- توی خیابان دیدم و سراغش را گرفتم. دختر حاله اش خندید و گفت: " اتفاقا دیروز پیش "عایشه" بودم حرف تو پیش آمد و عایشه همان حرفی را زد که در پنج سال گذشته صد بار گفته بود. که: اون پسر به تو محل سگ هم نمی زاره... دنبال لقمه ای باش که اندازه دهنت باشه." معنی عشق تا قبل از آشنایی با "آتیر" معنی شور زندگی را نمی فهمیدم. در حقیقت او بود که برایم عشق را تفسیر کرد. او تنها مرد جوانی بود که به من اظهار عشق کرد و پدر و مادرم نگفتند "دروغ می گوید" نمی توانستند در مورد عشق او به دخترشان شک کنند؛ "آتیر" آنقدر مرا دوست داشت که بر خلاف خواسته خانواده اش که می خواستند دختر عمویش را به عقد او در بیاورند، به من پیشنهاد ازدواج داده بود و پدرش نیز او را از ارث محروم کرده بود. پس خانواده ام نمی توانستند در عشق او شک کنند، اما من شک کردم! ماجرا خیلی ساده اتفاق افتاد؛ آن روز رو به روی هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. سخن به عشق که رسید پرسیدم" " آتیر من و بیشتر دوست داری یا دنیا را؟ وقتی دیدم به فکر فرو رفت کمی دلخور شدم، اما پس از چند ثانیه که گفت: "دنیا را" طوری به من برخورد که با عصبانیت سرش داد زدم: " دیگه نمی خوانم ببینمت" او رفت و من که منتظر بودم برای معذرت خواهی به سراغم بیاید، دو روز بعد نامه ای به دستم رسید که " آتیر" در آن نوشته بود: " با دختر عمویم ازدواج خواهم کرد، به این خاطر که تو هرگز نفهمیدی که تمام "دنیای من" تو بودی...! تزریق خون سالها پيش دكتري به عنوان داوطلب در بيمارستاني كار مي كرد 87/10/21 :: 12:58 :: نويسنده : وروجک
روزهای تنهایی
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند . چه غمگین از این روزهای سرد تنهایی شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر میکشند باقی میماند .شاید یک روز که میخواهی حال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت خود سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند وپاره کند. تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم میتوانم همچنان با تو سخن بگویم ؟ آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟ شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم بعضی وقتها که کلمات را گم میکنم دوست دارم دشت ها دریاها کوهها جنگلهاو ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم. دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنندمیدانم خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنندتا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید: مرا از یاد خواهی برد نمی دانم؟ ولی میدانم از یادم نخواهی رفت 87/10/15 :: 8:52 :: نويسنده : وروجک
گفتم چون دوسش دارم بی نیازترین آدم دنیام .
87/10/11 :: 14:35 :: نويسنده : وروجک
به یاد او...
داشتم میرفتم که با همه چیز خداحافظی کنم داشتم میرفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگها بدیها وپستی هایش فرار کنم گمان نمیکردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش میرفتم بیشتر رنج میبردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها رو سپری می کردم دیگر افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمیکند دلم از سنگ شده بود وجودم سردسرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم من با زندگی لج کرده بودم وزندگی هم به عکس العملهای من من میخندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام اشکها و حرفهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم . نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور میکردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید . تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد باد موسیقی زندگی را مینواخت ومن با گلها میرقصیدم دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم . افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت وباز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم میخواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود از پشت پرچین سگوت به زندگی نگاه می کردم. دلم میخواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه میشد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم... 87/10/05 :: 7:18 :: نويسنده : وروجک
اگهی تبلیغاتی طنز .
فروشي نيازمنديم گمشده آگهي نيازمنديم فروشي
تضميني
87/10/04 :: 19:42 :: نويسنده : وروجک
زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ... درباره وبلاگ ![]() نبودن هيچ گاه به تلخي فراموش کردن نيست پس سعي کنيم يا اصلا نباشيم يا اگر بوديم فراموش نکنيم پيوندها |
||